عبدالله مستوفى
288
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
از يك طرف باد ببوق آبادى املاك كردن و از طرف ديگر ، از بهرهء مالك كاستن ، و دست و دل او را سرد كردن ، جز خرابى املاك و كاسته شدن ثروت ملى فايدهاى ندارد و عينا بدان ماند كه براى تند كردن گردش ماشين بخار ، از زغال ماشين ام الاسباب بكاهند و بچرخهاى آن روغن بزنند . بر فرض ، شما بر ضرر مالك ، سهم رعيت را افزوديد و دستهء حاضر مالكين را فداى حاضرين از كشاورزان نموديد و توانستيد اين حكم را در تمام كشور باجرا هم برسانيد . مسلما در آينده نميتوانيد جلو عرضه و تقاضا را بگيريد . زيادى دست در كشاورزى خود موجب برهم خوردن هر قرارى است كه امروز به زور بر مالك تحميل ميكنيد منتها كارى كه صورت ميدهيد ايجاد بازار سياه ، يا رواج طرز مزدورى در كشاورزى است كه اگر خداى نكرده مالكين دومى را اختيار كنند ، باعث مخمصه زياد و نكس محصولات زراعتى در كشور خواهد شد . شما كه با تمام قواى شهربانى و شهردارى و محاكم صلح خود ، از عهدهء چند تا لات چاك دورهگرد و دكاندارهاى شهرى برنمىآئيد ، و نميتوانيد سر نرخهائى كه اعلان ميكنند بايستيد ، و آن را مجرى داريد ، و هنوز مركب صورت نرخ شما خشك نشده ، مجبور مىشويد نقض آن را اعلام كنيد . يقين بدانيد در اين كار هم هيچجا را نمىگيريد ، و جز ايجاد بازار سياه در كشاورزى ، يا اختلال امر زراعت و افزايش مزد ، در ساير شعب كار ، كارى صورت بقيهء حاشيهء صفحهء قبل
--> و پنجاه من مىشود . پنج خروار و پنجاه من ، بهرهء مالكانه ، يك خروار و پنجاه من بذر از آن خارج مىشود . پس شش خروار كه پنج خروار آن گندم و يك خروار جو است عايدى غله دارد . فرض كنيم كه اين كشاورز پنج سر عائلهاش باشد . چهار خروار گندم براى نان اين عائله كافى است . يك خروار جوش را هم براى علوفه گاو و خرش منظور مىكنيم به اين حساب يك خروار گندم زيادى دارد كه يكصد و پنجاه تومان مىارزد . ده خروار هم كاه دارد . هفت خروار براى گاو و خرش منظور مىكنيم ، سه خروار هم كاه مازاد دارد كه آن هم پنجاه تومان مىارزد و پنج خروار و پنجاه من يونجه دارد كه نصف آن را براى گاو و خرش منظور مىكنيم ، نصف ديگرش چهل تومان مىارزد . سالى سيصد تومان هم بطور متوسط از هندوانه و خربزه عايدى دارد كه عايدى نقدى او سر بپانصد و چهل تومان مىزند كه در حدود روزى پانزده ريال مىشود . اين مبلغ براى مخارج نقدى از قبيل قند و چاى و گاهى گوشت و لباس كاملا كافى است ، گرچه منهم جز از حبوباتكارى و باغدارى و گوسفنددارى او هيچ برآوردى در اين محاسبه ننمودهام . حبوبات را براى خوراك و باغ را براى ميوه و گوسفند و گاو را براى شير و ماست و دوغ و روغنش گذاشتم . من تصور نميكنم مردمان متوسط شهرى ، زندگى به اين خوبى و مرفهى بتوانند داشته باشند . در خانه و قلعهء مالك هم مسكن دارد ، از حيث خانه هم در رفاه است . باغدارى فشافويه و بخصوص شهريار كه هزار ذرع زمين با آب را سالى يكقران الى سه قران و شايد بيشتر به مالك ميدهد گنجى است بىبدل و باغدارهاى پنجاه شصت هزار تومان ثروت هم بين آنها پيدا مىشود كه هر يك براى خود اربابى هستند .